‏نمایش پست‌ها با برچسب حكايت ، عبيد زاكاني ، قيامت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حكايت ، عبيد زاكاني ، قيامت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

خواب ديدم قيامت شده است

خواب ديدم قيامت شده است
هرقومي را داخل چاله‏اي عظيم انداخته و بر سرهر چاله نگهباناني گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ي ايرانيان.


خود را به عبيد زاكاني رساندم و پرسيدم: «عبيد اين چه حكايت است كه بر ما اعتماد كرده نگهبان نگمارده‏اند؟»


گفت: «مي‌دانند كه به خود چنان مشغول شويم كه ندانيم در چاهيم يا چاله.»


خواستم بپرسم: «اگر باشد در ميان ما كسي كه بداند و عزم بالا رفتن كند...»


نپرسيده گفت: گر كسي از ما، فيلش ياد هندوستان كند


خود بهتر ازهر نگهباني لنگش كشيم و به تهِ چاله باز گردانيم !
 
کلیات عبید زاکانی/ نقل از سخن معلم